یه حسی بهم می گفت نرو اما تصمیم گرفته بودم برم یه هفته ای کنار حمید و مادر وبابا حال به هولی .
ازتنها سفر کردن هم خوشم میاد هنوز هم (همچون کرگدن تنها سفر کن )
امیر و مهراوه رو بوسیدم و راه افتادم .فلاکس تو انباری بود بی خیال شدم .زدم به جاده .جاده خلوت بود .شریف آباد که رسیدم یه فلاکس در پیت بود ۵ تومن میداد گرفتم با آب جوش و تخمه و ...
شب قبل فک میکردم که اگه بمیرم به مهر و امیر مستمری میدن یا اینکه چون مامانشون کارمنده چیزی بهشون تعلق نمیگیره .جاده خلوت بود از پلیس های دوربین بدست خبری نبود .قبلا یه بار با ۲۰۶ تهران مشهد و ۶.۳۰ ساعته رفته بودم عشق سرعت و جونی و... اون وقتا پلیس کجا بود .موتور۲۰۶ ترکید وقتی رسیدم خونه .عجب خری بودم اونروزا "هواپیما نداشتم با ماشین می خواستم پرواز کنم " یادش بخیر
بابا زنگ زد که بابا بزرگ خواب بد دیده یه گوسفند کشتیم .گفتم بابا بزرگ ؟
هیچوقت همچین کاری نمی کرد .گفتم جل الخالق جد بزرگ از این حکم ها صادر نمی فرمودند که گفت خواب دیده عمو تو تصادف کشته شده .گفتم عموی بیچاره یه گوسفند پیاده شد و حالا هم که بساط جیگر و کله پاچه و یخنی به پاست لابد .گفت سهمت محفوظه .
تلفن زنگ زد .داشتم از عشق میگفتم و شیاطین دیگر ...
شاهرود که رسیدم هنوز ساعت یازده بود یه رستوران داره تو میدون شاهرود رفتم نهار خوردم و راه افتادم حمید زنگ زد که کجایی گفتم شاهرود
گردنه ها رو رد کردم صدای بم مرضیه حال میداد اساسی "از برت دامن کشان رفتم ای نامهربان ..."
افتادم تو کفی جاده این قسمت کویر رو همیشه تند میرفتم کویر خشک فقط غروبها قشنگه
یه چایی خودمو مهمون کردم . داشتم آموزش زبان میشنیدم یه خانوم و آقایی داشتن بحث میکردن در مورد لباس و کفش و اینجور چیزها .سرعتم ۱۶۰ -۱۷۰ بود فلاکس چپه شد خم شدم راستش کنم . بالا که اومدم تو خاکی بودم گرفتم طرف آسفالت ماشین در رفت رفت هوا دیدم تو آسمونم به حمید فکر کردم به اینکه سرم رو بدزدم و از هو ...رفتم که رفتم
بیدار که شدم مامان چشماش قرمز بود و میخندید .خندیدم
همه جام سالم بود زخم و زیلی نبودم ...
مادر میگفت نمیدونم کی یکی از پیامبرا انگار
از خدا می خواد که خدا بهش بچه بده تا یکیشو قربانی کنه
۱۸ تا بچه میاره اون حضرت بعد خدا میگه قرعه کشی کن یکی شون رو قربانی کن
قرعه که میکشن میفته به نام عزیزترینشون .
یه شتر قربونی میکنه و دوباره قرعه میفته به همون نام ...خلاصه ۹۹ تا از شتراشو قربانی میکنه تا خدا پیغام میده که بی خیال شدم ...
دوتایی گوسفند قربونی شدند این وسط و یه خروس ...
دو هفته ای که بودم با حمید مادر و بابا حال داد اساسی جاتون خالی کلی جیگر و کله پاچه و ناز کردن منو انگاری برگشته بودم به دوران شیرین مجردی 