باید کسی باشد
ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آذر ،۱۳٩٠  

همیشه باید کسی باشد

که معنی سه نقطه‌های انتهای جمله‌هایت را بفهمد

همیشه باید کسی باشد

تا بغض‌هایت را قبل از لرزیدن چانه‌ات بفهمد

باید کسی باشد

که وقتی صدایت لرزید بفهمد

که اگر سکوت کردی بفهمد

کسی باشد

که اگر بهانه‌گیر شدی بفهمد

کسی باشد

که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن و نبودن

بفهمد به توجهش احتیاج داری

بفهمد که درد داری

که زندگی درد دارد

که دلگیری

بفهمد که دلت برای چیزهای کوچکش تنگ شده است

بفهمد که دلت برای قدم زدن زیرِ باران

برای بوسیدنش

برای یک آغوشِ گرم تنگ شده است

همیشه باید کسی باشد

همیشه...


کلمات کلیدی:
 
امپراطوری دروغ
ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ،۱۳٩٠  

امپراطوری دروغ

هر روز به هم  دروغ می گوییم به هم در چشمان هم خیره می شویم و دروغ می گویی به هم ظلم می کنیم کالای نایاب بازار صداقت است.اگر نتوانی که نقش بازی کنی کلاهت پس معرکه  است .اگر نتوانی همچون هنرپیشگان زبده نقش بازی کنی همیشه عقب می مانی .

امروز که کت و شلوار پوشیده بودم جایی کارم راه افتاد و جایی دیگر به من انداختند . همین است هر روز که از خانه بیرون می آیی با ید چند دست لباس برداری چند صورتک. گاهی لات چاله میدانی باید باشی گاهی همچون انسانی فرهیخته . این روزگار ماست عزیر روزگاری که تظاهر آن چنان عمیق شده که گاهی فراموش می کنیم که کدام هستیم . 

 


کلمات کلیدی:
 
تلخ تر از روزگار
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳٩٠  

 

همین روزهاست که حوصله هیچ چیز را ندارم بیشتر از همیشه  فکر می کنم  که اگر بنویسم شاید معجزه ای شود نمی فهمم که چه ام هست خسته ام  مغزم قفل شده به آدم  کتک خورده ای می مانم در خواب و بیداری .مثل بغض پنهان .مثل کسی که ناگهان خواب برخاسته و تنهاست تنهای تنهای  تنها .دوست دارم اشک بریزم شانه ای باشد که سرم را تحمل کند و من جاری شوم در اشکهایم و سبک شوم و آرام .

چقدر این حس برایم نا آشناست تا به امروز خیلی وقتها در تنگنا در تنهایی در ناامیدی زیسته ام  اما این چیزی که حالا چنبره زده در وجودم حس تازه ای است .انگار در باتلاق بی هیچ تلاشی فرو می روم و دوست تر دارم که این حس برود از وجودم حتی اگر خودم و جسمم نابود شود . وقتی که احساس بیهودگی بکنی همین است چند چیز کنار هم مرا در هم شکسته دایم دنبال قاتل رویاهایم می گردم و وقتی می بینمش می نشینم کنارش و تبریک می گویم به او که توانست مزرعه ام را آتش بزند و من همانند کشاورزی که مات و مبهوت  دود را می بیند دودی که به آسمان میرود. می خواهم خودم را بالا بیاورم خیلی وقت نیست که مچاله شده ام فراموش شده ام خودم را گم کرده ام می خواهم فرار کنم بزنم به کوه . بروم به یک کلبه دور کنار آتشی بنشینم و زل بزنم به آتش . تنم مثل گوشت فاسد منجمدی است که این انجما د از تازگی اش محافظت نمی کند .

همان دونده ای هستم که آخر های را ه گم شده است و فراموش کرده که کجاست چرا می دود. اینکه بعد از خط پایان هم افتخاری منتظرت نیست این همان درد بزرگی است که من همچون صلیبی بر دوش می کشم .

 

گاهی فکر می کنم حیف است لاستیک های چرخی که سرم را له می کند کثیف شود با خونی که لخته بسته در رگهایم . گاهی فکر می کنم که چیست آخرت ما یا اینکه بعدش چه می شود و حتی حوصله ورق زدن روزهای خوش گذشته را هم ندارم همین جا قصه ام تمام می شود . همینجا نیمه تمام ناقص سردرگم و بیهوده .

 

همین چند خط نوشتن هم آرامم نمی کند آغوش گرم مهراوه آرامم نمی کند آینده امیر هم مشتاقم نمی کند چقدر بد است این بی کسی غریبگی با خودت با عزیزانت با جهانی که روزی پر از نور و رنگ و بوی خوش زیستن بود . مثل قطار برقی شده ام که کودکی رها کرد باشد به حال خودش و قطار روی ریل می چرخد بی هوده بی همبازی می چرخد تا باطری اش تمام شود .

چه قصه تلخی است این روزهایم  الان ها در قبرم در قبر خود کند ه ام در سرزنش دائمی خودم در تحقیر همیشگی و جنگیدن با خودم با کسانم . نمی بخشم خودم را و کسانی که مرا به این روز انداختند . متهم ردیف اول خودم هستم و بعد از آن این لیست انتها ندارد از تمام کسانی که نسل مرا له کردند تمام کسانی که امید را از من و ما دزدیدند آنها که نه رای که امیدمان رادزدیدند . از همین کسی که هر روز دادگاهی ام می کند کسی که می خواهد با من باشد .و سهمی هم برای خودش قائل است سهمی که نمی فهمم  چیست ؟

دو دنیا در کنار هم با تنش با فاصله با سوءظن چقدر فاصله ما دور است عشقی که در کودکی در ذهن و زمان دفن شد .

مثل این می ماند که  ساعت ها منتظر عزیزت باشی و وقتی که او از  راهی دور زمانی دیر از جاه های پر فراز و نشیب می آید و تو همه امیدت همه وجودت را تپش لحظه ورودش می کنی با هر قدمی که به تو نزدیک می شود همچون حواریون منتظر دم مسیحها یی اش باشی که خرمن احساست را باجرقه حضورش به آتش بکشی ... وارد که می شود به تو نگاه می کند و می گوید:  سلام   دیدی مرتیکه دست تودماغش کرده بود  ؟ کثافت

 

من همینم تخریب کرده ام همه چیزم را همه خودم را و نمیدانم واژه ها هم کم کم راهشان را می گیرند و می روند پی کارشان می روند گم می شوند درغبار فصلی که این روزها  همه جا را پوشانده .

 

و من در برف  دانه میشوم زیر خاک ...


کلمات کلیدی:
 
همین روز هایم
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ،۱۳٩٠  

نه که حس نوشتن نیست نه مشکل همین فشار دائمی است این فشار هر روزه  برای نوشتن و نوشتن و نوشتن نه که ننویسم  می نویسم اما نه آنجوری که بشود برای دیگران خواند می نویسم توی همین سر رسید قرمز  با همان خط همیشگی خطی که گاه زیبا و گاه بد ترکیب می شود . نه اینکه حسی نباشد برای نمایش آنچه می نویسم . نه حسش هم هست اما منتظرم تا دور شوم از خودم. می نویسم در خلوت برای خودم و وقتی که می خواهم برای تو و از تو بنویسم سوزن ذهنم گیر می کند به یه شعر به تصویر به یک ترانه

من بنده آن دمم که ساقی گوید            یک جام دگر بگیر و من نتوانم .

 

حیف از آن همه وقتی که صرف این اراجیف کردم صرف واکاویدن خدا و عشق و عرفان حیف از آن همه وقتی که برای بهتر شدن جهان کردیم من و تو را می گویم همین رویا ها برایمان شد  مشکل . همین پیچیدگی شد مسئله خر باش و بخوان بخوان بخوان و برو جلو لذت ببر .

چند وقتی است که می خواهم برای مهراوه چیزکی بنویسم دخترک بد جوری مرا شیفته خودش کرده  ناز می کند پدر سوخته و هی می خواهم میراثی برایش بگذرام هی نمی شود .

به خودم گفته ام تا آخر خرداد قصه کودکانه ای که قولش را به امیر علی داده ام تمام کنم .می ماند نقاشی هایش . که  آنهم یک کسی پیدا شده هم حس.   که می تواند چیز هایی بکشد برای همه بچه های سرگشته ای که  دنبال همباز ی شان می گردند .

 

این روزها همه اش خوابم .  میروم دفتر می خوابم هی می خوابم هی می خوابم  پف کرده برمی گردم خانه . شبها بچه ها را می برم پارک یک کسی بود چند سال پیش می آمد پارک هر شب و من هم هر شب میدیدمش . دیشب دیدمش خیلی فرق  کرده بود کهنه شده بود عصیان نداشت چشمهایش و  بی رمق بود . آدمها چه زود کهنه می شوند گاهی.   او که غریبه بود . اما اشنا ها جلوی چشم آدم که هستند نمی بینی یا حس نمی کنی که دارند کهنه می شوند و شرنگ نگاهشان می رود .

داد میزنند که بروم بخوابم . به داود می گویم نمی شود نوشت می گوید بنویس . نمی شود برادر برای نوشتن یک موبایل خاموش می خواهی و یک تنهایی وسیع که من محرومم از هر دو . . .

 


کلمات کلیدی:
 
طعم خوش آزادی
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٩  

دیشب زنگ زدندند گفتند علیرضا امشب میاد بیرون

 

هنوزم شوخ و سر حال بود گفت محمد رو هم دیده و حال اونم خوبه همه شاد بودیم چقدر خوبه آزادی ...

چقدر خوبه آزاد بودن ...

دیوارهای بلند اوین جای تو نیست نازنینم ...

 جای تویی که نفست بوی مهربونی میده و کلامت شیرینه حتی وقتی از تلخی ها میگی

دیشب شب شادی بود برام

 دیشب دوباره آزادی رو در آغوش کشیدم


کلمات کلیدی:
 
سفر
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸۸  
یه حسی بهم می گفت نرو اما تصمیم گرفته بودم برم یه هفته ای کنار حمید و مادر وبابا حال به هولی .

 

ازتنها سفر کردن هم خوشم میاد هنوز هم (همچون کرگدن تنها سفر کن )

امیر و مهراوه رو بوسیدم و راه افتادم .فلاکس تو انباری بود بی خیال شدم .زدم به جاده .جاده خلوت بود .شریف آباد که رسیدم یه فلاکس در پیت بود ۵ تومن میداد گرفتم با آب جوش و تخمه و ...

شب قبل فک میکردم که اگه بمیرم به مهر و امیر مستمری میدن یا اینکه چون مامانشون کارمنده چیزی بهشون تعلق نمیگیره .جاده خلوت بود از پلیس های دوربین بدست خبری نبود .قبلا یه بار با ۲۰۶ تهران مشهد و ۶.۳۰ ساعته رفته بودم عشق سرعت و جونی و...  اون وقتا پلیس کجا بود .موتور۲۰۶ ترکید وقتی رسیدم  خونه .عجب خری بودم اونروزا "هواپیما نداشتم با ماشین می خواستم پرواز کنم " یادش بخیر

بابا زنگ زد که بابا بزرگ خواب بد دیده یه گوسفند کشتیم .گفتم  بابا بزرگ ؟

هیچوقت همچین کاری نمی کرد .گفتم جل الخالق  جد بزرگ از این حکم ها صادر نمی فرمودند که گفت خواب دیده عمو تو تصادف کشته شده .گفتم عموی بیچاره یه گوسفند پیاده شد و حالا هم که بساط جیگر و کله پاچه و یخنی به پاست لابد .گفت سهمت محفوظه .

تلفن زنگ زد .داشتم از عشق میگفتم و شیاطین دیگر ...

شاهرود که رسیدم هنوز ساعت یازده بود یه رستوران داره تو میدون شاهرود رفتم نهار خوردم و راه افتادم حمید زنگ زد که کجایی گفتم شاهرود

گردنه ها رو رد کردم صدای بم مرضیه حال میداد اساسی "از برت دامن کشان رفتم ای نامهربان ..."

افتادم تو کفی جاده این قسمت کویر رو همیشه تند میرفتم کویر خشک فقط غروبها قشنگه

یه چایی خودمو مهمون کردم . داشتم آموزش زبان میشنیدم یه خانوم و آقایی داشتن بحث میکردن در مورد لباس و کفش و اینجور چیزها .سرعتم ۱۶۰ -۱۷۰ بود فلاکس چپه شد خم شدم راستش کنم . بالا که اومدم تو خاکی بودم گرفتم طرف آسفالت ماشین در رفت رفت هوا دیدم تو آسمونم به حمید فکر کردم به اینکه سرم رو بدزدم و از هو ...رفتم که رفتم

بیدار که شدم مامان چشماش قرمز بود و میخندید .خندیدم

همه جام سالم بود زخم و زیلی نبودم ...

 

مادر میگفت نمیدونم کی یکی از پیامبرا انگار

از خدا می خواد که خدا بهش بچه بده  تا یکیشو قربانی کنه

۱۸ تا بچه میاره اون حضرت بعد خدا میگه قرعه کشی کن یکی شون رو قربانی کن

قرعه که میکشن میفته به نام عزیزترینشون .

یه شتر قربونی میکنه و دوباره  قرعه میفته به همون نام ...خلاصه ۹۹ تا از شتراشو قربانی میکنه تا خدا پیغام میده که بی خیال شدم ...

دوتایی گوسفند قربونی شدند این وسط و یه خروس ...

دو هفته ای که بودم با حمید مادر و بابا حال داد اساسی  جاتون خالی کلی جیگر و کله پاچه و ناز کردن منو انگاری برگشته بودم به دوران شیرین مجردی


کلمات کلیدی:
 
عاشق شدن به وقت دیماه
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸۸  

 

سلام ای کهنه عشق من

که یاد تو چه پا برجاست

 

دیماه را خداوند برای من آفرید همان ماهی که عشقم شکوفه زد و عاشق شدم در زمستانی که گرم بود و من خرس خواب آلوده از غار تنهایی به سوی بارانی که بی امان میبارید رهسپار شدم .

 امروز باران می بارد عزیز...

زیر باران بود که طعم گس عشق را یافتم و روزهایی و لحظه هایی که بر من و توگذشت روزهایی که مثل اینروزها نبود روز هایی که هر ثانیه اش تقسیم می شد به لحظه هایی که تو را تکرار کنم در هر دم و باز دمم .روزهایی که تب داشتم دائم و بی قرار بودم  در هرم نفس هایت  من بی قرار غرق شدن در نی نی چشمانت بی قرار صدای اهورایی ات بی قرار بوی خوش بودنت .روزهایی بود که دستم در آسمان بود و خوشه خوشه ستاره میچیدم برای عروس رویاهایم. روزگاری که خدا  مهربان بود و مرا دوست می داشت و بزرگترین فدیه اش را بر من بخشیده بود و من بی نوشیدن جامی مست زیستن بودم هر دم

 

 روزهایی که تهران شهر غریبه ای نبود برایم و دلتنگ نمی شدم از شلوغی اش . بی رحمی اش   .روزهایی که به انتظار شمردن ثانیه ها می رسیدم برای دیدارهایی که زمان را متوقف می کرد و من تو نقطه مبدا جغرافیای خلقت می شدیم .

روزهایی که طعم خوش خلقت زیباترین موجود هستی را حس می کردم روزهایی که خداوند مهربانتر بود روزهایی که زیر آفتاب به خورشید سلام می کردیم و جهان را دوباره می ساختیم . همان وقتها بود که هفته فقط یک روز داشت و آنروز تو بودی با تمام وجود.همان روزهایی که رنگها جلای بیشتری داشت و با تو که بودم دنیا انگار تازه می شد و هر بارانی تو را بر من سرازیر میکرد و روحم جلا می گرفت .

آن روزها رفتند آنروزهای خوب . آنروزهای قهوه و نان بربری و نیمرو رفتند. آن صبح هایی که جز من و تو همه خواب بودند .رفتند لحظه های ابدی و من پیر می شوم هر روز بسان پیرمردانی که نقشی از جوانی ناتمامشان را بر نسل دیگری تقریر می کنند .

همه هستی من .روایت من و تو روایت غریبی بود روایت بی رحمی روزگار روایت گریستن مسافران در لحظه وداع روایت سکوت عشاق بر مزار معشوق روایت ما روایت ناتمامی انسانهاست در زمانه ای که دوست داشتن گناه است و عشق شرک. روایت من به تقریر شرع و تاریخ گره خورده است و ما نتوانستیم در این بی رحمی و طوفان ها شعله هایمان را تکرار کنیم نتوانستیم پروازی که آغار کرده بودیم به انجام برسانیم روایت من و تو همین است همین روزمرگی که هفته و ماه و سالش آنقدر تند و بی عاطفه می گذرد تا من و تو جا بمانیم نازنین ترینم از خودمان از روزهای داغ تبدار ...

 

ابدی باشی عزیز

 


کلمات کلیدی:
 
دل نوشت
ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸۸  

روزهایی که به دفتر می آیم می خواهم چیزی بنویسم .وقتی پشت کامپیوتر می نشیم واژها می گریزند ناگهان.

 

می خواهم از عشق بگویم و از شیاطین دیگر. می خواهم از آزادی در بند بگویم بگویم .از همین بارانی که می بارد بنویسم اما نمی شود .

روز هایی که کار درمانی می کنم خسته تر و پرمرده تر از آنم که کلمه ای به زبان آورم روزهایی که بعد از ساعتها  شنیدن و شنیدن و شنیدن  مجالی برای تنفس روح است دیگروقت نوشتن نیست وقت گفتن نیست .

 

وقتی بعد از 8 ساعت شنیدن درد ها حسرت و دلشکستگی ها به دفتر می رسم فقط دوست دارم بخوابم .اوایل سال سرم خلوت تر بود اما اینروزها مجالی حتی برای نوشیدن استکانی چای نیست .چه رسد به نوشتن و خواندن . اینروزها همه مراجعان درد مشترکی دارند . نا امیدند و افسرده  و من می بایست بگردم در زاویه های روانشان بلکه نقطه روشنی بیابم و آنرا کاریکاتور وار بزرگ کنم تا با دروغهایم امید وارشان کنم به زندگی به زیستن و زیبا دیدن . همین باعث شده دو هفته یک بار کاسه امیدشان را بیاورند و پر کنم باز از امید و نشاط و زیبایی .  بگذریم  بهتر است بگذرم ...

می خواهم در این مجال باقی تا آمدن دکتر در زمانی که تنهایم از عشق بگویم از رویایم از رویایی که رنگ واقعت گرفت و خاطره شد در ذهن زمان . اینروزها که باران می بارد به سه سال گذشته به چهار سال گذشته به روزی که باران می بارید بر میگردم به خاطره هایم به لحظه های زیبای فراموش نشدنی به روزهایی که قلبم آتش بود هر لحظه به روزهایی که رفتند آرام. سرد و ساکت ...

 

اینروزها مثل کسانی هستیم که از عروسی برگشته اند شور عروسی  و رقاصی و پایکوبی  تمام شده کلی دعای خیر و امید خوشبختی برای عروس و داماد میهنمان . حالا خبر داده اند که عروس را دزدیده اند ( دارن باهاش پز می دن )  عروس آزادیمان را به یغما بردند . شکنجه اش کردند .تجاوز کردند و جسد نیمه جانش را سوزاندند . ..

حالا به یاد ترانه های مجلس بزممان می گرییم حالا آهنگ بابا کرمی که با آن کلی هنر نمایی می کردم مرا به گریه می اندازد . روزگار غریبی است نازنین .

 

محمد اوین است هنوز.  با قرار 200 ملیونی هم آزادش نمی کنند . روزهای آخر هنوز یادم هست گفتیم و خندیدم و لودگی کردیم .ادای کروبی را در آوردیم و ...

کجایی محمد مادر مرده کجایی محمد ؟  قرار شمال رفتنمان به هم خورد قرار درس خواندنمان قرار زندگی کردنمان  ...

مادرت می گفت سرحالی  دکتر بهشتی می گفت توی سلولت ورزش می کنی می گفت بعد از 58 روز انفرادی حالا توی سوئیت سه نفره هستی .لابد دارید گل پوچ بازی می کنید یا تو داری از بحث ها جمعبندی می کنی و دنبال مبانی تئوریک می گردی  . خوش بحالت محمد .

 

امروز را افسار بریده نوشتم .تقویم تمام شده ام را آورده بودم که دست نوشته هایم را مرتب و موضوع بندی شده بنویسم  .اما واژهای آوار شدند ناگهان .

 

روزی ما کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد  

روزی که قفل افسانه ایست

روزی که هز هر انسان برای هر انسان برادریست

روزی که برای کبوتر هایمان دانه می پاشیم

من آنروز را منتظرم

حتی اگر نباشم

 

امید وارم شاملو منو ببخشه شعرش رو خراب کردم  و البته  شما هم منو ببخشین به بزرگواریتون


کلمات کلیدی:
 
من قاتلم را بخشیدم
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۸  

 دیشب یه مطلبی از قول وکیل بهنود خوندم در مورد اینکه ممکنه ضربه چاقویی که منجر به مرگ شده ضربه دوم بوده باشه و به عبارتی بهنود بیگناه بوده باشه .

جدای از همه این قصه ها من به پدر و مادرم وصیت میکنم که قاتل منو ببخشن .تنها جایی که میتونم از حق خودم بگذرم همینه .اگه یه وقتی به هر دلیل کسی جون منو گرفت " بجز حکومت " من قاتلم رو میبخشم .

اگه پدر و مادرم منو دوست دارن  اجازه ندن کسی به خاطر من اعدام بشه

همین


کلمات کلیدی:
 
رویا
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸۸  

تو دیگر رویای من نیستی تو خاطره ای خاطره ای دور که همین نزدیکی هاست.

چند وقتی هست که می خواستم بنویسم ...

از لحظه ایی که بین من  و تو گذشت .  ما کجای این دنیای سرد ایستاده ایم زیبای من؟

من همچنان در تنهاییم زیست می کنم ساکت و عمیق و تو در شلوغی و بساط خریدن ها و میهمانی هایت .

 دل کندن در آن لحظه های نخست برای من و تو چقدر سخت بود. برای من دل کندن از غار تنهایی و سکوتم و چه عذابی کشیدی تو در دل کندنت از حس های خوشبختی و سبکباری که با گفتن ها و مست کردنها می رسیدی به اوج.

 حسی مبهم دارم این روزها .من این روزها سبک ترم انگار در هیاهو های بسیار .این روز ها  . این روزهای لعنتی که مثل کابوسی تمام نشدنی سیاه می کند لحظه هایم را هر وقت که از چهار چوب در می آیم بیرون .

چقدر طول کشید که از رویای دنیای مجازی بیرون آمدی  ومن چه وسواسی داشتم که این رویا را در هم نشکند که شکست  .

من از پستان عشق شیر می نو شیدم و حالا بعد از دو سال دیگر بزرگ شده ام .عشق به من شیر نمی دهد و ترک عادت شیر خواری سخت بود .اما  عادت کردم .عادت کردم به بزرگ شدن .به دنیای بزرگان .به همین طویله ای تویش هر روز یکی لگدت میزند .یکی گازت میگیرد یکی سوارت می شود .یکی رایت را میدزد و ...

 هی میخواهم خودم را خالی کنم تو کلمات و جمله هایی که شبها پدرم  را در می آورد .

هی نمیشود . هی می خواهم بنویسم هی نمی شود . هر روز صبح با یک قصه از خواب بیدار می شوم و شبها اخبار و فجایع را که می شنوم سرد می شود تب قلمم و باز می خوابم شاید این کابوس تمام شود شبی و طلوع کند روزی

روزی که قفل افسانه ای است و حض هر انسان برای هر انسان برادری است .

....

تو دیگر رویای من نیستی خاطره

خاطره ای که هرروز مرور می شوی .ومن صبح های زود در طلوع سرخ آسمان  دنبال نخ رویاهایم میگردم تا مرا به آسمان ببرد


کلمات کلیدی: